پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨

هنر دينى از ديدگاه تولستوى


عباس الياسى

مقدمه يك

همواره هنر براى بسيارى از انديشمندان، دانشمندان علوم انسانى، فيلسوفان و هنرمندان مسئله مهمى بوده است. راز اين اهميت را بايد در دو مقوله «ذات هنر» و «كاركرد اجتماعى هنر» جست‌وجو نمود.
در عصر حاضر، «هنر» به عنوان يكى از مهم‌ترين ويژگى‌هاى مشترك حيات انسانى نقش و جايگاه مهمى در زندگى انسان‌ها يافته است. «هنر» ، با نظر به ذات آن، راهى براى شناخت‌بهتر انسان و جهان هستى و در نهايت راهى براى شناخت‌بهتر خداوند است، و با نظر به جنبه اجتماعى و نيز جنبه ذاتى آن، يكى از عناصر اصلى تمدن‌سازى و فرهنگ‌آفرينى محسوب مى‌شود.
به همين دلايل، امروزه در پرتو مباحثى چون جهانى شدن، گفت‌وگوى اديان و فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، ضرورت دارد به مقوله هنر، به عنوان «زبان مشترك انسانى‌» توجه بيشترى مبذول شود.

مقدمه دو

با وجود تفاوت‌ها و حتى اختلافات بسيار در تعاريف هنر، رابطه هنر و دين از مقولات مهمى است كه در آثار برخى از انديشمندان مسلمان و غيرمسلمان به آن توجه شده است. در مورد رابطه دين و هنر، مى‌توان دو ديدگاه كلى ارائه نمود كه در درون هر يك از اين ديدگاه‌ها برداشت‌هاى متفاوت ديگرى وجود دارد.
الف. عده‌اى از هنرمندان و انديشمندان، دين و هنر را دو مقوله جدا از هم مى‌پندارند و چنين معتقدند كه هنر نبايد در هيچ محدوديتى، حتى محدوديت دينى، قرار بگيرد; محدود كردن هنر در قالب‌هاى گوناگون، بى‌توجهى به ذات حقيقى هنر است; چرا كه هنر با خلاقيت و آفرينندگى همراه است و هرگونه محدوديتى مانع بروز و ظهور واقعى نيروى خلاقيت‌خواهد بود. از اين رو، هنر و دين هر كدام بايد راه خود را بپيمايند.
تبيين ديگرى كه در اين ديدگاه مى‌توان آن را جست‌وجو نمود، اين است كه هنر حكايت‌گر چيزهايى است كه هست، نه اينكه توصيه‌كننده به چيزهايى باشد كه نيست.
ب. عده‌اى ديگر معتقدند كه هنر بايد در محدوده دين حركت كند و در خدمت دين باشد.
هنر و دين رابطه‌اى متقابل با يكديگر دارند; هنر هم بايد از دين تاثير بپذيرد و هم در خدمت دين باشد. هنر نبايد از ارزش‌هاى اخلاقى و دينى دور بماند; به عبارتى اين عده معتقدند كه هدف هنر، فقط لذت‌بخشى به يك عده قليل نيست. كسانى كه «هنر دينى‌» را قبول دارند و رابطه مثبت ميان هنر و دين را پذيرفته‌اند، چند دسته هستند; به عبارت ديگر، «هنر دينى‌» تعبيرى است كه مى‌توان برداشت‌هاى مختلفى از آن ارائه داد.
در اين نوشته، به بررسى مقوله هنر دينى از ديدگاه هنرمند و نويسنده روسى «لئون تولستوى‌» خواهيم پرداخت و پيش از آن، نگاهى گذرا به تعاريف هنر و ديدگاه تولستوى درباره هنر خواهيم داشت.

ديدگاه‌ها و تعاريف هنر

تعاريف هنر را مى‌توان به دو دسته تقسيم كرد:
١. تعاريفى كه هنر را براساس زيبايى تعريف كرده‌اند;
٢. تعاريفى كه در آنها مفهوم هنر و زيبايى از يكديگر جدا است.
تعاريف هنر براساس زيبايى طرفداران كمترى دارد; تولستوى نيز اينگونه از شناخت هنر را رد مى‌نمايد و تعاريف دسته دوم را برتر مى‌داند; اگر چه نقدهايى برخى از آنها وارد مى‌سازد.
ديدگاه‌هاى ذيل درباره هنر، از نوع دوم تعاريف هنر است:
١. ديدگاه افلاطون و ارسطو: اين دو متفكر يونانى هنر را از لحاظ مباحث وجودى شناسايى كرده، تعليم و تربيت اخلاقى و تاثير روانى و اجتماعى آن، يعنى پالايش روانى و التذاذ، تفريح و تفنن تبيين كردند; بدين ترتيب، طرح پرسش‌هاى عقلى از ذات و ماهيت هنر و وجوه اشتراك و افتراق صنعت و هنر آغاز گرديد.
ارسطو ذيل شرح لفظ «تحنه‌» (Teehne) به مباحث فوق پرداخته است; از نظر وى منشا پيدايش تحنه به ساحت‌سوم از سه ساحت‌حيات وجود انسانى، يعنى «ساحت ابداع‌» (Poiesis) رجوع دارد.
«تحنه‌» كه با تكنيك (Techique) به انگليسى و فرانسه، و «فن‌» به عربى و «هنر» به فارسى، به معنى جديد و خاص لفظ، هم معنى است، در نظر افلاطون و ارسطو عبارت است از «ساختن و تكميل كردن و محاكات طبيعت‌با قوه خيال.»
از اين جهت، مطابق تفكر افلاطونى و ارسطويى، در حقيقت جنبه مابعدالطبيعى هنر و تحنه و ذات آن، همين تقليد و محاكات از عالم واقع و طبيعت است; بدين معنا كه در هنر و تحنه يونانى، با تقليد و محاكات از عالم واقعى، يك عالم تخيلى ابداع مى‌شود.
در فلسفه ارسطو، تلقى فوق از هنر، تنها به قسمتى از هنر و تحنه مربوط مى‌شود; بدين معنى كه تحنه و هنر به طور كلى به دو صورت ظهور مى‌كند:
صورت اول; هنرى كه مقصد آن تكميل كار طبيعت، مثلا توليد ابزار است.
صورت دوم; هنرى كه هدف آن تقليد و محاكات از طبيعت است، و اين همان هنر زيبا است كه ارسطو و افلاطون ذات و ماهيت آن را در تقليد مى‌يابند. (١)
ديدگاه افلاطون و ارسطو نسبت‌به هنر، مخالفان بسيارى دارد و اين مخالفان معتقدند كه هنر چيزى فراتر از تقليد و محاكات از طبيعت است و مى‌گويند: «هنر درست تقليد از ماوراى محسوس است.» (٢)
هنر يونانى يا هنرى كه افلاطون و ارسطو آن را محاكات از طبيعت مى‌دانند، با همان فلسفه جهان‌مدارانه يونانى سازگار است. اين نگاه ابتدايى و به عبارتى زمينى، نگاهى است كه بعدها در دوره رنسانس مقبول واقع مى‌شود و با نظريه هنر دينى كه موضوع محاكات آن عالم ماوراءالطبيعيه ازلى است، مغايرت دارد.
٢. ديدگاه «شيللر، داروين و اسپنسر; يكى از ديدگاه‌هاى جديدى كه درباره هنر وجود دارد، اين است كه «هنر فعاليتى است كه در قلمرو حيوانيت، از احساس جنسى و تمايل به بازى به وجود آمده است.» (٣)
٣. ديدگاه گرانت آلن; هنر فعاليتى است در قلمرو حيوانيت كه از احساس جنسى و تمايل به بازى به وجود مى‌آيد، ولى با تهيج لذت‌بخش انرژى عصبى همراه است.
٤. ديدگاه ورون; هنر تجلى خارجى احساسات نيرومندى است كه انسان آنها را تجربه و آزمايش كرده است; اين تجلى ظاهرى به وسيله خطها، رنگ‌ها، حركات، اشارات، اصوات و كلمات صورت مى‌پذيرد. (٤)
٥. ديدگاه سولى; هنر به وجود آوردن موضوعى ثابت‌يا عملى ناپايدار است كه نه تنها قابليت فراهم ساختن لذت مؤثر را براى به وجود آورنده دارد، بلكه تاثر لذت‌بخش را قطع نظر از هرگونه سود شخصى كه از آن به دست مى‌آيد، به گروهى بيننده يا شنونده انتقال مى‌دهد. (٥)
٦. ديدگاه گى يو; هنر مظهر حيات عقلى و آگاهى است كه از طرفى عميق‌ترين احساسات هستى و از سوى ديگر، عالى‌ترين و بلندپايه‌ترين تصورات را در ما برمى‌انگيزد. هنر انسان را از حيات فردى به حيات جمعى ارتقا مى‌دهد و اين ارتقا، نه فقط به وسيله شركت در تصورات و عقايد جمعى صورت مى‌پذيرد، بلكه به وسيله شركت در عواطف جمعى نيز عملى مى‌شود. (٦)
٧. ديدگاه شربولحايه; هنر فعاليتى است كه ١. عشق ذاتى ما نسبت‌به هياكل و اشباه (ظواهر) را ارضا مى‌نمايد. ٢. تصورات را به اين هياكل عرضه مى‌دارد. ٣. در يك زمان، لذت را به احساسات، قلب و عقل ما اهدا مى‌كند، ولى زيبايى ذاتى اشيا نيست، بلكه كار روح ما است; زيبايى توهم است، زيبايى مطلق وجود ندارد. (٧)
٨. ديدگاه تولستوى; همان‌طور كه اشاره شد، تولستوى تعريف هنر براساس زيبايى را رد مى‌كند. وى هم‌چنين هر يك از ديدگاه‌هاى بيان شده دسته دوم را نيز رد مى‌نمايد. دليل او در رد بيشتر اين ديدگاه‌ها اين است كه اين ديدگاه‌ها، رد هدف هنر در لذت ناشى از آن جست‌وجو شده است، نه در منزل و مقصودى كه هنر در حيات انسان و بشريت دارد. (٨)
تولستوى در تعريف هنر، مانند ديدگاه چهارم، يعنى ديدگاه ورون، تجلى خارجى احساسات را در هنر شرط مى‌داند، مشروط بر اينكه اين احساسات در ديگران اثر بگذارد. وى در نقد ديدگاه «ورون‌» چنين مى‌آورد: «تعريف تجربى‌اى كه هنر را در تجلى احساسات تند مستتر مى‌پندارد، دقيق نيست، به دليل اينكه انسان ممكن است‌به يارى خطها، رنگ‌ها، اصوات و كلمات احساسات خود را بروز دهد، بى‌آنكه از راه اين تجلى در ديگران اثر گذارد. پس اين تظاهر و تجلى هنر نخواهد بود.» (٩)
تولستوى در تعريف هنر نوعى نگاه كاركردگرايانه دارد و هنر را براساس كاركرد اجتماعى و تاثير هنرى آن تعريف و تبيين مى‌نمايد; وى مى‌نويسد: «فعاليت هنرى، يعنى انسان احساسى را كه قبلا تجربه كرده است، در خود بيدار كند و برانگيختن آن به وسيله حركات، اشارات، خطها، رنگ‌ها، صداها، نقش‌ها و كلمات، به نحوى كه ديگران نيز بتوانند همان احساس را تجربه كنند; آن را به سايرين منتقل سازد.
هنر يك فعاليت انسانى است و عبارت از اين است كه انسانى آگاهانه و به يارى علائم مشخصه ظاهرى، احساساتى را كه خود تجربه كرده است، به ديگران انتقال دهد; به طورى كه اين احساسات به ايشان سرايت كند و آنها نيز آن احساسات را تجربه نمايند، و از همان مراحل حسى كه او گذشته است، بگذرند.» (١٠)
همانطور كه اشاره شد، تولستوى در تعريف هنر، اشاره و نگاهى به غايت هنر دارد و از توجه به ذات هنر غفلت مى‌ورزد. وى هنر را وسيله ارتباط انسان‌ها معرفى مى‌نمايد: «هنر چنانكه متافيزيسين‌ها مى‌گويند، تجلى هيچ تصور مرموز، تجلى زيبايى يا خداوند نيست; هنر چنانكه زيبايى‌شناسان فيزيولوژيست عقيده دارند، «بازى‌» نيست كه در آن انسان به مازاد انرژى متراكم خويش ميدان مى‌دهد; هنر تظاهر احساسات سركشى كه با علائم ظاهرى جلوه‌گر شده باشد، نيست; هنر توليد موضوعات دلپذير نيست; مهم‌تر از همه، لذت نيست، بلكه وسيله ارتباط انسان‌ها است. براى حيات بشر و براى سير به سوى سعادت فرد و جامعه انسانى، موضوعى ضرورى و لازم است; زيرا افراد بشر را با احساساتى يكسان به يكديگر پيوند مى‌دهد.» (١١)
دو نقد اساسى به ديدگاه تولستوى وارد است:
١. تولستوى يكى از كاركردهاى اجتماعى هنر را به جاى تعريف و ماهيت هنر نشانده است و نسبت‌به هنر نگاهى كاركردگرايانه يا غايت‌مدارانه دارد و از توجه به ذات هنر غافل مانده است.
٢. تولستوى يكى از شرايط اساسى هنر بودن اثر هنرى را تاثير در مخاطبان بيان نموده است; اگر به دلايلى يك اثر هنرى كه تجلى احساسات است، نتواند در موقعيتى قرار بگيرد كه تاثيرگذارى داشته باشد; چه وضعيتى پيش خواهد آمد؟ اگر مخاطبان نتوانند آن احساسات تجلى يافته را دريابند يا به نوعى ديگر آن را دريابند، چه خواهد شد؟ آيا اين وضعيت‌ها از هنرى بودن اثر هنرى خواهد كاست؟
٩. آخرين ديدگاهى كه نگارنده آن را بيان مى‌دارد، اين است كه هنر «بيان خلاقانه دريافت‌هاى انسانى از هستى است‌». در اين تعريف كه در حال حاضر قصد شرح و بسط آن وجود ندارد، ويژگى‌هايى وجود دارد:
١. خلاقيت و آفرينندگى يا ابداع (Poiesis) ، يكى از شرايط اصلى هنر است.
٢. دريافت‌هاى انسان، شامل انواع احساسات و يا برداشت‌هاى عقلى (تجريدى و انتزاعى) از هستى است.
٣. هستى، يعنى جهان خارج، عوالم غيبى و ازلى، خويشتن انسان‌ها و....

هنر دينى از ديدگاه تولستوى

«هنر دينى‌» مفاهيمى دارد كه در حال حاضر فقط به ذكر سه مورد از ديدگاه‌هاى مربوط به آن مى‌پردازيم و سپس ديدگاه تولستوى را بيان مى‌نماييم:
١. هنر دينى در انديشه يونانيان; «اگر دين معنى حيات را در سعادت دنيايى، زيبايى، قدرت و نيرو به حساب آورد، هنرى كه شادى و نشاط زندگانى را انتقال مى‌دهد، هنر خوب به شمار مى‌رود و هنرى كه احساس نامرادى، افسردگى و اندوه را منتقل مى‌كند، بد خواهد بود. يونانى‌ها هنر را چنين مى‌دانستند.» (١٢)
٢. هنر دينى در انديشه رومى‌ها و چينى‌ها; «اگر معنى حيات، سعادت ملت و يا اطاله حياتى كه پدران شخص آغاز كرده‌اند و حرمت نهادن به ايشان باشد، هنرى كه احساس شادى قربانى شدن در پيشگاه ارباب انواع را به خاطر سعادت ملت و يا غرور و شرف اجداد و حمايت از سنن ايشان منتقل مى‌نمايد، هنر خوب است و هنرى كه احساسات مخالف اين عقيده را بيان كند، هنر بد به حساب مى‌آيد.» (١٣)
٣. هنر دينى در انديشه بودائيان; «هرگاه معنى حيات آزادى نفس از بندهاى حيوانى باشد، هنرى كه ناقل احساساتى است كه سبب تعالى روح و تن مى‌گردد، هنر خوب است و آنچه انتقال‌دهنده احساساتى باشد كه شهوات جسم را شدت مى‌دهد، هنر بد خواهد بود.» (١٤)
٤. هنر دينى و مسيحيت; مسيحيات از بدو پيدايش تا كنون، در دوره‌هاى مختلف ديدگاه‌هاى مختلفى نسبت‌به مقوله هنر دينى داشته‌اند كه به جزئيات آن اشاره نمى‌شود.
١. دوره مسيحيت نخستين يا مسيحيت ادوار نخستين;
٢. دوره مسيحيت كليسايى يا دوره قرون وسطى;
الف. هنر توده‌اى.
ب. هنر اشرافى.
٣. دوره رنسانس;
٤. دوره جديد.
٥. هنر دينى از ديدگاه تولستوى; تولستوى اساس نظريه هنر دينى خود را بر مفهومى به نام «شعور دينى‌» استوار مى‌سازد و معتقد است كه «هميشه در همه دوران‌ها و در هر يك از جوامع بشرى، يك «شعور دينى‌» وجود دارد كه تمامى افراد جامعه در آن سهيم هستند و اين شعور دينى معيار نيك و بد است و ارزش احساساتى را كه هنر انتقال مى‌دهد، تعيين مى‌كند.» (١٥)
به طور كلى ويژگى‌هاى مبنايى نظريه هنر دينى تولستوى عبارت است از:
الف. تعهد نسبت‌به مفهوم شعور دينى: تولستوى نظريه هنر براساس لذت را رد مى‌كند و مى‌گويد: «لذت انسان حدى دارد، ليكن حركت پيشتاز بشريت كه شعور دينى مبين آن است، بيكران است، فقط شعور دينى است كه عالى‌ترين درجه ادراك انسان‌ها از زندگانى را در زمانى مشخص و معين نشان مى‌دهد; احساسات جويد، يعنى احساساتى كه مردم هرگز آنها را تجربه نكرده‌اند به وجود مى‌آيد.» (١٦)
تولستوى شعور دينى را منبع احساسات جديد مى‌داند; چرا كه معتقد است‌شعور دينى، جز نشانى از رابطه جديد انسان با جهان در جريان نظام خلقت، چيز ديگرى نيست. (١٧)
ب. رهايى از هنر مبتذل انحصارى: دومين ويژگى اساسى و ركن اصلى نظريه هنر دينى تولستوى، رها شدن از ابتذال و انحصار است. تولستوى براى هنر انحصارى طبقات عاليه، سه ويژگى بيان مى‌كند: (١٨) غرور، شهوت جنسى و افسردگى.
غرور: مانند تمجيد قدرتمندان، پاپ‌ها، پادشاهان و دوك‌ها در دوره رنسانس، به وسيله نقاشى، مجسمه‌سازى، ساختن سرداها، سرودن غزل‌ها و....
شهوت جنسى: از آثار «بوكاچيو» گرفته تا نوشته‌هاى مارسل پرووه كه احساسات جنسى را بيان مى‌كند، اكثر تصاوير هنرمندان فرانسوى، بدن عريان زنان را به اشكالى مختلف نشان مى‌دهد. در ادبيات جديد فرانسه، كمتر نثر يا نظمى است كه وصفى از برهنگى در آن نباشد; در كتاب «اسب‌هاى ديومد» ، نوشته «رنه دو گورمون‌» ، صفحه‌اى نيست كه شرح و بسطهاى آن، به آتش شهوت دامن نزند.
افسردگى: سومين احساسى كه مضامين هنر طبقات دولتمند را تشكيل مى‌دهد، يعنى احساس افسردگى، به جرگه احساساتى كه هنر آنها را بيان مى‌كرد، درآمد. در آغاز قرن حاضر (سده نوزدهم ميلادى)، فقط خواصى چون بايرون و لئوپاردى و سپس هانيه اين احساس را بيان كرده بودند، ولى اخيرا مد شده است. (١٩)
تولستوى معتقد است كه براثر بى‌اعتقادى طبقات دولتمند و محدوديت و انحصار زندگى آنان، هنر اين طبقات از نظر مضمون فقير شده است و مقام خود را از هر لحاظ، تا به پايه بيان احساسات غرور و افسردگى و بدتر از همه بيان شهوت جنسى تنزل داده است. (٢٠)
نظريه هنر دينى تولستوى كه براساس شعور دينى تبيين مى‌شود، با مفهومى به نام شعور دينى مسيحيت، شرح و بسط مى‌يابد. تولستوى مسيحيت واقعى و نه مسيحيت كليسايى و اشرافى را سرشار از شعور دينى لازم براى به وجود آوردن هنرى دينى و واقعى مى‌داند. وى عقيده دارد: «شعور مسيحيت، راه تازه ديگرى پيش پاى همه احساسات آدمى گذاشت و بدينسان، مضمون و معناى هنر را به كلى تغيير داد.» (٢١) تولستوى جوهر شعور مسيحيت را به نقل از انجيل (انجيل يوحنا، باب هفدهم، آيه ٢١)، شناخت رابطه فرزندى انسان‌ها با خداوند مى‌داند و معتقد است: «از اين شناسايى، ميان انسان‌ها و خداوند و ميان خود آدميان، اتحاد به وجود مى‌آيد و به اين سبب مضامين هنر مسيحيت، احساساتى است كه به اتحاد انسان‌ها و خداوند و به اتفاق آدميان با يكديگر يارى مى‌رساند.» (٢٢)
اتحاد محبت‌آميز ميان انسان‌ها، مهم‌ترين مسئله‌اى است كه تولستوى به آن مى‌پردازد و آن را ارزشمندترين ماحصل هنر دينى مى‌داند كه زاييده شعور دينى است:
شعور دينى عصر ما، از نظر مصداق كلى و عمومى آن، آگاهى بر اين واقعيت است كه سعادت ما (يعنى سعادت مادى، معنوى، فردى، عمومى، موقت و دائم ما)، در حيات برادرانه همه انسان‌ها و در اتحاد محبت‌آميز آنهاست.» (٢٣)
تولستوى هنر مسيحى عصر حاضر را به دو گونه تقسيم مى‌نمايد:
١. هنرى كه احساسات ناشى از شعور دينى را انتقال مى‌دهد و براساس وضع و موقعيت انسان در جهان، از نظر ارتباطى كه آدمى با خداوند و همنوعان خود دارد، استوار است و هنر دينى ناميده مى‌شود.
٢. هنرى كه ساده‌ترين احساسات زندگى را منتقل مى‌كند و احساسات مذكور در دسترس تمام مردم جهان قرار دارد و هنر حياتى، ملى يا عمومى خوانده مى‌شود. در زمان ما فقط همين دو هنر است كه مى‌تواند هنر خوب به شمار آيد. (٢٤)
از نظر تولستوى، هنر هنگامى ارزش دارد كه عواطف نيكو، احساسات دينى و اصول دينى مشترك در تمام افراد يك دوره را تقويت نمايد. (٢٥)
اگر چه تولستوى چنين جملاتى درباره هنر دينى ارائه مى‌نمايد، اما مفهوم هنر دينى را به مفهوم قرون وسطايى آن كه از سوى مسيحيت كليسايى ترويج مى‌شد، رد مى‌كند و حتى هنر دينى را تجلى زيبايى يا خداوند نمى‌داند; هنر دينى از منظر او بيان و نفوذ احساساتى است كه از شعور دينى نشات مى‌گيرد.
پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود است.